تبليغاتX
در جستجوی خویشتن
New Home 2010/4/29 1:31
 

شهروند عزیز ، در دست داشتن کادو هنگام ورود به منزل جدید من نشانه ی شخصیت شماست !!!

 

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Reliance 2010/4/23 0:37
پاها زخمی طی شده ها 

دل ، در حسرتِ نرفته ها

و چشمانم ... از فرط استیصال بی اختیار می گریند .

من ، کوله بار دقیقه ها بر دوش

جانم را به دنبال میکشم .

و تو شاید

تعبیر رویای نیمه شبان منی

درختی ایستاده بر سینه ی سوخته ی راه

جایی برای دَمی آرمیدن .

سایه ات را از تن ناگزیرم دریغ مدار

          که تا همینجا هم

                    به خنکای خوابهایت آمده ام 

 

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Comrade 2010/4/20 14:50

"دوستي" ، واژه ي غريبي که اين روزها به لطف دنياي مجازي گونه اي ديگه از اون رو تجربه ميکنم . اونجا که مرز بين حقيقت و مجاز محو ميشه .

دوست عزيزي که با همون صداي گرفته ترانه ي زيبايي رو برام خوند و کتابي رو بهم معرفي کرد که خوندنش منو از مردابي که روحم داشت توش فرو ميرفت ، نجات داد .


عزيز ديگري که عصر سيزدهم فروردين تماس گرفت و بعد از تبريک عيد پرسيد : امروز کجا رفتين ؟ و وقتي بهش گفتم که بخاطر درسام نتونستم با خانواده برم سيزده بدر و تمام روز تنهايي مشغول درس خوندن بودم ، با اون لهجه ي شيرين و دوس داشتنيش گفت : "اي بابا ... اينجوري که دلتون ميپوسه که"
تا معجون محبت و اون لهجه ي دلچسب ، به لحظه اي خستگي تمام روز رو از تنم بدر کنه .


دوست ديگه اي که هربار در پايان مکالمه وقتي دارم طبق معمول از سختي و سنگيني درسا شکايت ميکنم بهم ميگه : "يادت باشه زيادن کسايي که آرزوشونه در موقعيت الان تو باشن ولي سرنوشت هيچ وقت اين فرصت رو براشون فراهم نکرد"


عزيز ديگري که پرسيد : از کدوم شاعر بدت مياد ؟ گفتم : فروغ . و بعد شعري از فروغ رو که بارها و بارها در جاهاي مختلف ديده بودم با چنان حس و حالي برام خوند که انگار داشت در اون لحظه مي سرود ...
براي اولين بار احساس کردم که دارم فروغ رو حس ميکنم و فهميدم که فروغ رو چطور بايد خوند .


دوست ديگه اي که سوالي درباره ي نجوم ازش پرسيدم ، با حوصله برام توضيح داد . گرچه چيز زيادي از حرفاش نفهميدم اما محبت رو در کلامش یافتم و دلم در هواي اون لحظه ها نفس کشيد .


عزيزي ديگه که هميشه در بدترين حال به سراغش ميرم و او اما ، در کمال صبر و سخاوت بهم يادآوري ميکنه که : "روياهات رو باور کن" .


دوست ديگري که از کامل شدن براش ميگفتم ... از تغيير و در پاسخ گفت : انسان ها رشد ميکنن ، عوض ميشن و براي تغيير هميشه بايد تهي شد و دوباره لبريز . مشکل ماها اينه که ميدونيم چه چیزی رو از دست داديم ولي نميدونيم که چي بهمون اضافه شده . براي همينه که هميشه دلتنگ گذشته ايم ...
و ده ها دوست دیگه که مثل نسیم ملایم و خنک بهار ، روحم رو نوازش میدن .

گفتي : دوستي همون عشقه ، بدون احساس مالکيت .
من ميگم : دوستي اون حضوريه که وقتي روزهات پر شده از پوچي
وقتي بار "چرا" هاي زندگي داره کمرت رو ميشکنه
وقتي به همه ي زيبايي ها پشت کردي و ميگي هيچ چيز زيبا نيست
وقتايي که خيلي دلتنگ و خسته اي از خودت
وقتي غبار تکرار ، داره "بودن" رو بيرنگ ميکنه
به کلامي يا نگاهي ، به يادت مياره که :

                                   "زندگانی سیبی ست ... گاز باید زد با پوست"

 

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

I wannabe a boy 2010/4/15 15:0

حجی عزیز یه بازی رو شروع کرد . من رو دعوت نکرد . دعواش کردم . من رو دعوت کرد . ولی ما صرفا از جهت حسادت به بانوان دعوت شده در اون پست دعواش کرده بودیم و در کل قصد شرکت در این بازی را نمی داشته ایم . تا اینکه روح الله   با عین عبارت " اگه توی این بازی شرکت نکنی میکُشمت " یک بار دیگر ما را به میدان طلبید . و اینچنین شد که مینماییم ( شرکت ) :

اگر پسر بودم :

- ده ساله که بودم میخواستم خلبان بشم  ۱۵ سالگی میخواستم دکتر بشم ۲۰ سالگی میخواستم قهرمان پرورش اندام بشم ۲۵ سالگی میخواستم برد پیت بشم ۳۰ سالگی میخواستم بیل گیتس بشم و ... ( دقت مبذول بفرمایید که آخرش هیچی نمیشدم )

- صبح سرد زمستون عین ... از سرما میلرزیدم ولی بازم کاپشنم رو نمیپوشیدم . آخه شنیده بودم کاپشن-یه دستی-رو دوش خیلی سکثیه* دخترا دوس دارن :))

- اینقدر شرب مینمودم که ماهی ۱۰ سانت به دور کمرم اضافه میشد ، ولی تا یکی ( دختر ) میگفت : نامرد ۶ ماهه به من قولشو دادی ... پس چی شد ؟ میگفتم : اونو میگی ؟ بخدا من خودمم الان مدتهاست دیگه نرفتم طرفش !!! ولی به جون خودم ایندفه که خریدم یکیم واسه تو میگیرم ...

- توان این رو داشتم که همانا ساعتها اندر باب "حجاب مصونیت است نه محدودیت" و اینکه "هیچ چیز برای یه مرد به اندازه ی حجب و حیای یه دختر جذاب نیست" صحبت همی کنم . ولی نمیتونستم در پایان اون بحث ، وسط جمع ، وقتی حیفا داره ازون مدل اشوه ها میاد !!! یه لحظه چشم از تلویزیون بردارم و لب و لوچه مو جمع کنم ...

- وقتی با یه خانوم میرفتم خرید ، سعی میکردم نقشم بیشتر از یه صدای یک نواخت باشه که در مقابل همه ی موارد میگه : خوبه ، اینم خوبه ...

- در اواسط پیک نیک ، ینی درست همون موقع که همه در حال پیاده روی یا کوهنوردی گروهی هستن ، ینی دقیقا اون لحظه ای که کل ملت از خستگی و تشنگی دارن هلاک میشن و هرکولِ گروه هم دیگه غلاف کرده و نشسته تا یه نفسی تازه کنه ، من به راه خودم ادامه میدادم . تا شده به زور کپسول اکسیژن و سرم قندی و نمکی یه چند متری از بقیه برم جلوتر یا بالاتر که بگم : ما آره ... شما نه

- داشتم واسه دیدن یه دوست ( دختر ) اینترنتی میرفتم تهران ، از ۲۴ ساعت شبانه روز هم ۲۳ ساعت در حال اس ام اس زدن بهش یا صحبت تلفنی باهاش بودم ولی وقتی یکی میگفت : خوب دختره با زبونش مختو زده هاااااا ... میگفتم : نه بابا ... بچه شدی ؟ تو که میدونی من اهل این بچه بازیا نیستم ... من سالهاست که قصد دارم واسه زندگی کلا برم تهران !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( ضمنا کل زندگیمم شاکی بودم که : این زنا دیگه زیادی احساساتین ... )

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Beautiful Mind 2010/4/13 13:45
چند روز پیش
من : تیپم ضایع نیس ؟
خواهرجان : چطور مگه ؟
- آخه این مانتوئه خیییییلی کوتاهه . با این شلوار تنگ یه جورایی خنده دار شدم . نه ؟
+ نه ... طوریش نیس
بعد از ظهرِ همون روز
من ( خسته و مونده از دانشگاه برگشتم ): سلام
خواهرجان ( کاملا جدی ) : مرجان تو رو خدا دیگه این مانتو-شلوار رو با هم نپوش
- چراااااااااااااااااا ؟
+ آخه این مانتوئه خیلی کوتاهه ... با این لنگای درازت شدی عین جودی ابوت
اینجا بود که اشک در چشمانم حلقه زد ... کلاسور و کیف از کفم برفت . بی اختیار بر زمین نشستم
خواهرجان : چیه ؟ چت شد یهو ؟
من : ینی میشه ؟ ... ینی میشه ؟ ینی ...
+ چی میشه ؟
- جرویس پندلتون* ... ینی میشه ؟

* جان اسمیت ( بابا لنگ دراز ) . همان مرد مو بلوند و خوشتیپ و پولداری که "جودی" بعد از یک عمر رنج و مرارت ، باهاش ازدواج میکنه ...

 

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

واقعا چرا ؟ 2010/4/11 17:42

اینروزا ، دانشگاه که میرم ، احساس میکنم افتادم تو زنبیل بادمجون ...

مانتوی بنفش ... پیراهن بنفش ... کفش بنفش ... کیف بنفش ... کلاسور بنفش !!! خلاصه به هرکی نگاه میکنی یا بنفش پوشیده یا یه جوری یه بنفشی به خودش آویزون کرده . ( همه ی خوشحالیم به اینه که خواهرِ مانتو-بنفشم اینجا رو نمیخونه ) .

به نظر من اصلا جالب نیس که یهو همه یه رنگ بشن ... مگه اینکه در شرایط خاص بخواد ازش جهت نشون دادن اتحاد یا یه همچین اهدافی استفاده بشه . شخصا همیشه ( وقتایی مثل قبل از عید ) دنبال اینم که بدونم رنگ سال چیه تا مبادا لباس اون رنگی بخرم ... البته نیازیم نیس زیاد دنبالش باشم چون پاتون رو که توی دومین مغازه بذارید تابلو میشه . دلیلمم اینه که معتقدم یک رنگ شدن همه ، یه جورایی خسته کننده س و زیبایی اون رنگ رو از بین میبره .

ممنون میگردیم اگه دلایل اینهمه استقبال ملت رو از رنگ سال یکی به ما هم بگه . 

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Creation 2010/4/9 11:23

تنها بود ، مثل همیشه . و کلافه ازین تکرار .

چه کودکانه پنداشته بود که "خلقت" ، مرهم درد تنهائیش خواهد شد . گوئی این زخم را سر بهبودی نیست .

خمیازه ای کشید و برخاست . دست در برکه فرو برد و همچون هر بامداد ، جای اشک های خشکیده را از صورت شست . تنهائی ، جزئی از هستی اش بود . بی آن تعریفی از خود نداشت .

حالا که نمیتوانست در هستی خود دست بَرد ، باید چه میکرد ؟

آهی کشید و لحظه ای چشمانش را به روی عالم بست . اشکی از مژگانش سرازیر شد و آنجا بود که من زاده شدم .

آری . من مولود آن لحظه ام که معصومانه ترین اشک بر تنهاترین گونه لغزید و بر پاکترین خاک افتاد .

آن ذره گِل ، سالهاست که در سینه ام میتپد .

و پس از آن خدا هرگز نَگِریست ، که میدانست ، گرچه تنهائی بی کرانش را پایانی نیست اما ... حالا ... در میان مخلوقاتش کسی هست ، با دردی مشترک :

                                                           تنهائی

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

علاقه ی قلبی 2010/4/5 23:48

آخ که من میمیرم برای این گروه آقایون :

اول که میشینن کنارت توی تاکسی ، هی دورو برو نگاه میکنن . بعد به ازای هر صد متری که تاکسی طی میکنه ، یه متر گشادتر میشن ( میشینن ) . اول هی با خودم میگم نه بابا ... بنده ی خدا لابد هواسش نیس . اما بعد که میبینم از دیدگاه عملی کاملا در آغوش اسلام قرار گرفتم ، نگاه میکنم به چشمای طرف و احوال خواهر و مادرشون رو جویا میشم . ولی نه ... انگار بی فایده س . مثل اینکه قسمته که تا رسیدن به مقصد کلی محظوظ بشیم .

حالا این که چیزی نیس . من هلاکم برای این گروه خانوما :

که وقتی یه آقای متشخص ( ینی واقعا متشخص ) توی تاکسی میشینه کنارشون ، برای نجات اسلام ، چنان بنده رو مثل یه مارمولک له شده از سمت مقابل ، به در تاکسی میچسبونن که وقتی در پایان مسیر پیاده میشم احساس میکنم انحرافی به بدی انحراف اخلاقی آقایون گروه اول در ستون فقراتم ایجاد شده . من نمیفهمم این استادای تنظیم خانواده توی کلاس در تعریف "تماس *جنس/ی" ، چی به این خواهرا گفتن ؟ بابا به حضرت عباس اون یه چیز دیگه س ...

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Gamer 2010/3/31 23:50
نظر به اینکه در ۲۴ سال گذشته ، نشد که یک جنتلمن ما رو به یک ر.قص رمانتیک دو نفره یا یه شام رمانتیک یا ... دعوت کنه ، وقتی با دعوت این انسان خیّر مواجه شدیم ، ذوق-مرگ وار پذیرفتیم و به بازی "پنج" می پیوندیم .

پنج فيلمي كه تا حالا 27 بار ديديد ( 27 بار که نه ولی فجیع دوسشون دارم )

۱ - تایتانیک . اینو همیشه با مامانم میبینم . چون مامانم عاشق صحنه هائیه که جک و رز همدیگه رو بو.س میکنن . میگه : آخی مثل بچه گربه ها !!!!!!!!

۲ - فارست گامپ . اینو همیشه تنها میبینم چون یک ساعت گریه م بعد از فیلم ، واسه ی دیالوگ آخر واقعا رو اعصاب ملته .

۳ - سوته دلان . اینو همیشه با بابام میبینم چون عاشق دیالوگ آخرشه : همیشه دیر میرسیم .

۴ - وکیل مدافع شیطان . مانند زلزله ای ۱۲ ریشتری در اعتقادات بیننده عمل میکند .

۵ - درخشش ابدی یک ذهن پاک . مطمئنم هرگز فیلمی با این موضوع ندیدین ( البته اگه این فیلم رو ندیده باشین )

پنج ترانه ايي رو كه بيشتر از همه دوست داريد

۱ - mp3  ابی

2 - mp3 شجریان ( پدر و پسر )

3 - BECAUSE YOU LOVED ME با صدای celine dion که بنظر من از همه ی نیایشهایی که توی همه ی کتابای آسمانی و زمینی و هوایی اومده قشنگ تره

4 - THAT'S THE WAY IT IS ( بازم celine dion ) که دقت بفرمایید love در این آهنگ محدود به عشق بین زن و مرد نیست ( این آهنگ تا حالا بارها منو از مرگ نجات داده )

5 -  آهنگ تیتراژ پایانی سریال "مدار صفردرجه"

پنج روز به ياد موندني زندگيتون

1 - روزی که بابای مامانم عمرشو داد به شما

2 - صبح 23 خرداد 88 رو تا روزی که بمیرم یادم نمیره

3 - روزی که برای اولین بار رفتم کنسرت داداشم ( و گروهشون )

4 - روزی که آبجیمو توی لباس عروسی ببینم

5 - روزی که از ایران برم

پنج شخصيتي كه دوست داشتيد شريك زندگيه شما ميبودند . من 5 نفر از هالیوود رو مینویسم که دوس داشتم باهاشون دوس باشم

1 - جیم کری 

2 - کیت وینسلت ( به نسبت نبوغی که داره هنوز کشف نشده )

3 - نیکلاس کیج

4 - تام هنکس

5 - شخصیت آدام در این فیلم

پنج غذاي مورد علاقه ي شما . بعلت عدم علاقه به غذا من میوه مینویسم

1 - انبه

2 - کیوی

3 - انبه

4 - باقی میوه ها

5 - انبه

پنج شخصيتي كه از آنها متنفريد

1 - تمسا.ح

2 - این

3 - دارو دسته ی اینا

4 - و اینا

5 - و در کل اینا

دوستان عزیز : بابت فیل*تر* بودن عکسای قسمت آخر معذرت . همه ی دوستانی که اسمشون توی لینکدونی حقیر این بنده ی حقیر هست ( مخصوصا اونا که نیست ) به این بازی دعوتین . با توجه به اینکه نگارش این مطلب خیلی وقت گرفت ، یک ماه دیگه یه امتحان کتبی از فیلمها و آهنگ های 3 و 4 و 5 گرفته میشه و وای بحال اون کسی که پاس نشه .

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |

Snap Shot 2010/3/30 11:3

بعد از یک ماه بالاخره نشستم پای کتابا . روی این میز همه چی هست : مانیتور ... یه عالمه کتاب ... ظرف کوچیک سمنو که دیشب از سفره هفت سین دزدیدم ... دوربین دیجیتال ... ۶۰۰ تا کارت اینترنت ( بقایای دوران دایل آپ ) ... یه پاکت زرشک ( که خیلی دوس دارم ) و ...

پنجره ی اتاق رو باز کردم . آسمون صافه و آفتابی . نسیم خنک بهار مدام پاهامو قلقلک میده . و بازگشتم به کتابا اصلا اونطوری که فکر میکردم زجر آور نیست . دلم میخواد این لحظه تا ابد توی ذهنم بمونه ...

امروز صبح برادرجان داشت با مامان جان در مورد پیشرفتش توی موسیقی حرف میزد : "مامان جون ممنون که میخوای علاوه بر کلاسای سنتور پول کلاس سه تار رو هم بهم بدی ، قول میدم وقتی که معروف شدم همیشه توی مصاحبه هام ازت تشکر کنم" ( پاچه خواری در حد اعلا ) . مامانم گفت : "خدا کنه یه روزی بهتر از بتهوون بشی ... من یه مادرم ... برام مهم نیس که تو توی اون روزها به یادم باشی یا نه ، موفقیتت برام کافیه" .

جمع کلا منقلب شد که من پرسیدم : "مامان من چی بشم ؟" گفت : "هرچی که دوس داری ، هرچی که خودت آرزوته" .

و من بازم یاد مرجان افتادم . یاد اون مرجانی که میخوام باشم . همون دختر مستقل و آزادی که ...

امروز ازون روزاست که احساس میکنم تا رسیدن بهش فقط چند قدم راه باقی مونده ...

نوشته شده توسط مرجان  | لينک ثابت |